برگهایی از زندگانی من

من گلی بودم

در رگ هربرگ لرزانم خزیده عطر  بس افسون

در شبی تاریک روییدم

تشنه لب برساحل کارون

برتنم تنهاشراب شبنم خورشید می لغزید

بالب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش

سرزنش می کرد دستی را که از هرشاخه سرسبز ش

غنچه شگفته ای می چید..

بیکرم فریاد زیبایی در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی

دیدگانم خیره در رویای شرم سرزمین دور ورویایی

که نسیم رهگذر در گوش من می گفت..

>>افتابش رنگ شاد دیگری دارد.<<

عاقبت من بی خبر از ساحل کارون رخت بر چیدم

در ره خود بس گل بزمرده را دیدم

چشمانشان چشمه خشک کویر غم ... تشنه یک قطره شبنم

تا شبی بیدا شد از بشت مه تردید

تکچراغ شهر رویاها

من در انجا گرم و خواهشبار از زمینی سخت روییدم

نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ رنگ درد من

منتظر بودم که بگشاید به رویم اسمان تار

دیدگان صبح سیمین را

تا بنوشم از لب خورشید نورافشان

شهر سوزان هزاران بوسه تبدار وشیرین را

لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در اسمان شهر رویاها

نور خورشیدی .. زیر بایم بوته های خشک با اندوه می نالند

> چهره ی خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است<

خوب می دانم که دیگر نیست امیدی

نیست امیدی... محو شد در جنگل انبوه تاریکی

چون رنگ نوری طنین اشنای من

قطره اشکی هم نیفشاند اسمان تر

از نگاه خسته ابری به بای من

من گل بزمرده ای هستم..

 چشمهایم چشمه خشک کویر غم

تشنه یک بوسه خورشید

تشنه یک قطره شبنم ......

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody