برگهایی از زندگانی من

و چشمانت راز اتش است

وعشقت بیروزی ادمیست

هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد

و اغوشت اندک جایست برای زیستن

اند جایست برای مردن.......

وگریز از شهر که با هزار انگشت به

وقاحت باکی اسمان را متهم میکند

کوه با نخستین سنگها اغاز میشود

وانسان با نخستین درد  .........

ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدممممممم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody