برگهایی از زندگانی من

بچه که بودی تا یه چییٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍزی میخواستی و چشاتو می گرفت ,

 

 این دستات بودن

 

که دراز می شدن به طرفش. به قول سهراب(دست

 

 فواره خواهش می شد)

 

 یادته؟! یه وقتایی هم دستت که به اون

 

 خواستی میرسید یهو گر میگرفت...

 

تمام جونت اتیش میگرفت و اشکات دیگه بند

 

 نمی اومدن. تو که

 

نمی دونستی داغ یعنی چی.... هاج و  واج

 

می موندی که چی

 

شد اخه مگه من چی میخواستم؟

 

چند بار دستت سوخت تا بفهمی که واسه

 

 هر چیزی که

 

خواستی, دستات و بیش نبری... اینم یادته؟

 

این و گفتم تا بدونی که برای  ادمایی

 

که اینروزا چشاتو بر میکنن , دلتو همین جوری

 

 بی محابا بیش نبری

 

نمیخوای که اونم بسوزه.... میخوای؟!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody