برگهایی از زندگانی من

تو به من خندیدی و نمیدانستی من

با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از بی من تند دوید

سیب را دست تو دید . غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد

ازارم و من اندیشه کنان غرق این بندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت .........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody