برگهایی از زندگانی من

 

تصمیم را گرفتم .

 

احساس میکردم کوه از قدرت و اطمینان

 

 و بی باکی در سینه دارم .

 

میخواستم به او بگویم که از کودکی خانه کوچک

 

قلبم به امید او پر نور بوده است

 

وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد

 

سرم را پایین انداختم

 

دفتر خاطراتش روی میز بود

 

داخل یک قلب سرخ رنگ اسم کسی دیگر بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody