برگهایی از زندگانی من

سرد سرد قدم بر میدارم

راهی تا کافه نمانده

باید قبل اینکه باران بگیرد

خودم را برسانم مثل همیشه

موهایم را با خود می برد

چه عجله ای هم دارد!

مگر میخواهد میان این همه سرما به کجا برسد؟

باد را میگویم سوسوی چراغ کافه مرا از فکر باد

رها می کند سمت راست صندلی سوم کنار شومینه

چی میل دارین؟مثل همیشه ...

یک فنجان قهوه با طعم درد !

مثل همیشه ...امروز تلخ نمیخورم

کمی شکر فراموشی بریز ......( سحر تشکر )



نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط نگین نظرات () |

Design By : Night Melody