بنجره

بنجره اتاقم را

بخار گرفته است

وبا بغضی وهم الود

به حیاط زل زده است

ودستان مرطوب

با سردی گناه سرود شب را زمزمه می کند

و اینک.....

بخار غلیظ تر میشود

این بار.....

با گرمای اشک های مکرر

که بی بروا بر گونه هایم می غلتند........

/ 0 نظر / 8 بازدید